تا کجا
این بازی مضحک ، که خنده ای از آن بر نمی آید
ادامه دارد؟!
شبیه بازی گرگ و گله است ،
گرگ های معتاد حمله
میش های بی پناه گله ای که چوپان گم کرده !
می ترسم !
می ترسم علف های هرزه با مزاج بره ها بد،
جور شوند.
گرگی پشت مرتع می دمد در فولود ،
نوایی از سراب زندگی .
"می ترسم"
زنگوله ها صدای زوزه می دهند !
دیگر ،شب ها با شمردن میش ها کسی نمی خوابد !
با چشم ها ی باز،" کابوس دریده گی شان می بینند!!!"
از دیروز که پشت نیمکت چوبی زمان
یکبند گوش هایش را پچ پچ های پوچ گرفت
پیچ و تاب های بی امان
کج کرد نگاهش را ،
و
جای نقطه سر خط
قلب و تیر و کمان کشید
دایره ای
تا...
امروز، در بند خطی بی پایان
سالنامه ای پر از افسوس
افقهای مردود .
پشت راه حسرت ،مرگ را می بیند شبیه
نقطه
سر خط!!!
"مه ناز ،
1385 "دل من اگر نشکند ، پس چگونه درک خواهد شد ؟
.
لذت نغمه ی آزادی است ،
اما آزادی نیست .
لذت، شکوفایی امیال شماست ،
اما میوه ی آنها نیست .
ژرفایی است که به بلندا می خواند ،
اما نه ژرف است ،نه بلند .
قفسی است که بال در آورده است،
اما فضایی بسته و بی وزن نیست .
آری ،به یقین ، لذت نغمه ی آزادی است .
.
آرزو می کنم که شما آن را با تمامی دل خویش بسرایید .
لیک نمی خواهم در این نغمه ، دل خویش را ببازید.!
"جبران خلیل جبران " ![]()
بعد از رفتنت ،
.
زن، سر خورد از مجموع حس یک تن
و شکست....!!!
ممکن است با فصل ها تغییر کنیم ،
اما فصل ها ما را تغییر نخواهند داد !!!
.
.
هنگامی که سیبی را به دندان می گزید ،
در دل خویش به او بگویید:
"دانه های تو درتن من خواهند زیست ،
و شکوفه های فردای تو در قلب من خواهند شکفت،
و عطر تو نفس من خواهد بود ،
و ما با هم ،
فصل در پی فصل،
به پایکوبی خواهیم پرداخت."
"جبران خلیل جبران"
رسیدن بهار زیبا بر شما مبارک.
آرزو می کنم سالی، زیبا ،پر از سلامتی و نشاط داشته باشید...
امشب
دوباره تو
دیده
شنیده
و، خوانده می شوی
از تمام تنم!!!
عمر ویران.....
دیوار
سقف
دیوار
ای در حصار حیرت،زندانی ،
ای در غبار غیرت ،قربانی،
ای یادگار حسرت و حیرانی!
برخیز !
ای چشم خسته دوخته بر دیوار،
بیمار ،
بیزار،
تو رنگ آسمان را ،از یاد برده ای !
از من اگر بپرسی ،
دیری است مرده ای !
برخیز !
خود را نگاه کن به چه مانی ،
غمگین ،دراین حصار ،
به تصویر !
ای آتش فسرده، ندانی ،
با روح کودکانه شدی پیر !
یک عمر ،میز و دفترو دیوار ،
جان تو را سپرد به دیوان ،
پای تو را فشرد به زنجیر !
برخیز !
بیرون از این حصار غم آلود ،
جاری است زندگانی ،جاری است .
دردا که شوق ،با تو غریبه است .
دردا که شور از تو فراری است .
برخیز !
در مرهم نسیم بیاویز!
هر چند زخم های تو کاری است .
آه این شیارها که به پیشانی است ،
خط شکست هاست ،
در برج روح تو ،
کز پای بست روی به ویرانی است !
خط شکست ها ؟!
-نه،
که هر سطرش ،
طومار قصه های پریشانی است .
ای چشم خسته دوخته بر دیوار !
برخیزو بر جمال طبیعت ،
چشمی میان پنجره وا کن !
همچون کبوتران سبکبال ،
خود را به هر کرانه رها کن ،
از این سیاه قلعه برون آی !
در آن شرابخانه شنا کن !با یاد های کودکی خویش
مهتاب را به شاخه بپیوند !
خورشید را به کوچه صدا کن !
برخیز !
ای چشم خسته دوخته بر دیوار ،
بیمار
بیزار !
بیرون از این حصار غم آلود ،
تا یک نفس برای تو باقی است ،
جای به دل گریستنت هست ،
وقت دوباره زیستنت نیست ،
برخیز !!!
شعر زیبا از ، فریدون مشیری .
![]()
هر گاه که، یاد تو را
در خیال ،
"مزه مزه" می کنم
دهانم تلخ می شود و
حالم به هم می خورد ... !!!
...ومن
این جا
میان ازدحام تن پرستان ،
نفسم
به تو گیر کرده .
نجاتم نده !
دوستت دارم...
"سپندار مذ " (اسفندگان)
سال روز ،عشق به زن و زمین
برهمه ایرانیان مبارک.
شاد باشید و عاشق دوست داشتن...![]()
می شنوی؟
صدای وزش" بادی سرد" می آید!
و من
می لرزم و در طول و عرض این اتاق
از ارتفاع" خود" می افتم!!!
.
.
شاد باشید و
عاشق دوست داشتن!

